تبليغاتX
تنهایی
دوست واقعي كسی است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تورا لمس كند

هر چه هستی بهترین باش!

اگر نمی توانی صنوبری بر قله یک کوه باشی

بوته ک دره باش

اما بهترین بوته کنار جویبار باش

اگر نمی تونی درخت باشی پس لا اقل یک بوته باش

اگر نمی توانی بوته ای باشی

چمن باش و راه پیش رو را زیبا کن

اگر نمی توانی آهو دشت باشی یک ماهی باش

اما سر زنده ترین ماهی دریاچه باش

همهما نمی توانیم فرمان برانیم چراکه فرمانبرنیزنیاز هست

و برای همه مان کار هست

هم کارهای بزرک و هم کارهای کوچک و کاری که باید به انجام برسانیم نزدیک است

اگر نمی توانی بزرگراه باشی یک جاده باش

اگر نمی توانی آفتاب باشی یک ستاره باش

قالب تو موجب پیروزی یا شکستت نمیشود

هر چه هستی بهترین باش!

                                          دیل کارنگی

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط NO BODY |

هنوزهم ...

هنوز هم ...

تو دیگر ما شدن ها را نمی بینی و من می خواهم وان را نخواهم دید و تو در زیبا ترین شبها خودت را از نگاهم بی اثر کردی مرا از مرگ عشقت بی خبر کردی تو میگفتی وجودم با وجودت اوج می گیرد تو میگفتی عشقت تا قیامت هم نمی میرد ولی من دست عشقت را درون دستهای مرگ می بینم درون دستهایی که هر انگشتتش نشان صد جدایی هست

خدایا باز حرف بی وفایی هست نگو از حال و احوالت که احوالت که احوالم دگرگون می شود از حال و احوالت .

همان دیروز که در هر لحظه اش فریاد شادی بود و شوقم قطره ی اشکی شد و ان هم پا به پای رد پایت رفت تا گم شد و حالا من در وسعت ایینه ها حتی خودم را هم نخواهم دید .

چه شد فارغ از هر بی وفایی دل به من دادی و با هم به شهر ارزو ها در سفر بودیم که عاشقی, دلداده ای تنها تو را می خواست که به یاد روز های اشنایی از قبرم گذر کردی که شاخه ای نرگس گذاری تا دلم در همان غم خانه ی تاریک به فریاد اید و گوید :

هنوز هم ...

 

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط NO BODY |

چگونه دیوانه شدم ...

نقاب های هفت گانه ....

می پرسید چگونه دیوانه شدم,این ماجرای من است:

در روزگار قدیم,قبل از تولد خدایان بسیار,از خواب عمیقی بیدار شدم و

دیدم تمام نقاب هایم به سرقت رفته اند.نقاب های هفتگانه ای که خودم

ساخته بودم و در هفت زندگانی ام بر روی زمین به صورت می زدم. پس با

چهره بی نقاب در خیابان های شلوغ دویدم و فریاد زدم;"دزدان!دزدان!

دزدان لعنتی!" مردان و زنان می خندیدند و بعضی ازانها از ترس من به

خانه هایشان پناه بردند.

هنگامی که به بازار رسیدم , جوانی که بر بامی ایستاده بود,فریاد زد:

"مردم,این مرد دیوانه است."سربرداشتم که او را ببینم, برای نخستین

بار خورشید بر رویم بوسه زد.برای تخستین بار خورشید بر چهره بدون

نقابم بوسه زد و من از عشق خورشید مشتعل شدم.دیگر به نقاب هایم

نیازی نداشتم .و گوئی از خود بیخود فریاد براوردم:"رحمت,رحمت بر

دزدانی که نقاب هایم را دزدیدند."

چنین بود که دیوانه شدم ولی در دیوانگی خود ازادی و امنیت را یافتم;

آزادی تنهایی و امنیت از درک شدن,زیرا کسانی که ما را دزک می کنند,

چیزی از وجود ما را به اسارت می گیرند.

ولی زیاد به این امنیت مغرور نیستم,چون حتی یک دزد که در زندان

است از دزدان دیگر در امان است.

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط NO BODY |

باورم نمیشه ....

چرا؟ چرا؟ چرا؟ ...

باورندارم که تو از پیش من رفته ای

کلمات هرگزقادر نخواهند بود تا ازاحساس من نسبت به تو سخن گویند

وکلمات هرگزنمی تواننداز حال من در فراغ تو بنویسند

باور ندارم که تو با من نیستی

در بی تو بودن دل بیقرارم با واژه اشک و اندوه گره خورده است

مرا ببین./

ببین که چگونه زیر سنگ قبر جدایی و دوری فراغ تو ;همه وجودم شکسته است

خدایا: چگونه ساختن با این اندوه جاودانه را به من بیاموز

چگونه سوختن را نیک میدانم...

لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 11:58 قبل از ظهر توسط NO BODY |

ای دوست ...

تنها می روم ...

 

ای دوست :من ان نیستم که نمایانم , ظاهر من غیر از لباسی بافته از

سهل انگاری و زیبایی نیست که مرا از پرسش های تو تو را از فراموشی

من در امان می دارد

واما {منی}که در من پنهان است وادعا می کند که من است, رازی پوشیده

است که در اعماق وجودم پنهان است و هیچ کس جز من از ان خبر ندارد,

و بدین گونه تا ابد پنهان و مخفی می ماند

ای دوست: از تو می خواهم که انچه می گویم تصدیق نکنی و به انچه

می کنم اعتماد ننمایی, چون گفته هاییم چیزی جز صدای اندیشه ها یت و

اعمالم چیزی جز سایه های ارزویت نیست

ای دوست : وقتی می گویی ( باد شرقی می وزد) فورا" با تو موافقت کرده

می گویم : ( بله , باد شرقی می وزد )چون نمی خواهم بدانی که فکر من در

امواج دریاست نه در بند باد ولی تو افکار قدیمی ات را با باد به هم می بافی

و افکار عمیق مرا که ورای دریاست درک نمی کنی و خوب است که تو درک

نمی کنی چون می خواهم به تنهایی بر دریا قدم بگذارم

ای دوست : وقتی روز تو با خورشید روشن است نزد من ظلمت شب است با

وجود این من از پشت پرده های ظلمت از نور خورشید که بر قلل کوهها

می رقصد و از رقصش سایه های سیاهی بر دره ها و باغها می اندازد,

می گویم من از همه این ها می گویم چون تو نمی توانی ترانه های ظلمت

مرا بشنوی وسایش بالهای مرا بین ستارگان و سیارات نمی بینی و انگار

من نمی خواهم بشنوی و ببینی چون می خواهم شب را تنها بگذرانم

ای دوست: هنگامی که تو بر اسمانت صعود می کنی من در دوزخم فرو

می روم

با وجود این تو از ان گذرگاه سخت مرا می خوانی ; (ای دوست من,

رفیق من)و من در جواب می گویم; (رفیق من , دوست من ) چون

نمی خواهم دوزخم را ببینی, لهیبش چشمت را می سوزاند و دودش

مشامت را پر می کند اما من نمی خواهم تو به دوزخ من بیائی و از

همه چیز گله کنی , چون می خواهم در دوزخم تنها باشم

ای دوست: می گوئی به راستی و درستی و زیبایی عشق می ورزی و

من به پیروی از تومی گویم خوب است که انسان به خوبی هاعشق داشته

باشد , ولی در دلم از محبت تو می خندم , پنهانی می خندم چون می خواهم

به تنهایی بخندم

ای دوست: تو مردی دانا , هشیار و بزرگواری , تو مردی کاملی , من هم

به خاطر بزرگواری تو با دانائی و هشیاری با تو سخن می گویم من دیوانه ای

دور از جهان تو در عالمی دور و غریبم ولی دیوانگی ام را پنهان می کنم

چون می خواهم به تنهایی دیوانه باشم

ای دوست, تو دوست من نیستی! ولی من چگونه به تو بفهمانم؟

راه من از تو جداست گرچه در کنار هم راه می رویم.

 

جبران خلیل جبران

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط NO BODY |

زندگی من ...

زندگی من ...

زندگی ام مانند دریایی ارام و بی حرکت می باشد که سکوت عمیقی

توام با سردرگمی بر ان حکمفرماست و من کشتیبانی هستم که باحالی

انوهگین گرداکرد سطح اب را می نگرم که از هیچ طرف بادی نمیوزد

و من بران سطح پهناور, هیچ موجی حرکت نمی کند ...

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط NO BODY |

وای خدای من ...

تنها بودم چرا اومدی تنهایمو خراب کردی؟

تنها بودم

تو رسیدی

گفتی ما بشیم بهتره

دیگر تنها نبودم ,

اما بعد یه مدتی سر قرار نیومدی ,

یک روز داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم

گفتم :چرا تنهایی؟

گفت: یارم نیومده

یکهو با خوشحالی بلند شدو گفت اومد

وقتی بر گشتم تو را دیدم...

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط NO BODY |

انتهای تنهایی...

تنهای تنها

من از دردی انچنان کهنه برایت حرف می زنم ;

که حتی خودم را هم در پشت ان فراموش کرده ام

من از انچنان دردی قدیمی برایت می گویم

که حتی چگونه زیستن را از یاد من برده

من نه از حال می گویم

نه از گذشته              ونه از قید زمان         من از قید زیستن می گویم

قید اجبار بودن           بودنی که زیستن را از من گرفته ...

گاهی به جای همه تنهایی ها لبخند تلخی می زنم که خدا هست ...

ولابد اتفاقی خواهد افتاد

انگار نه انگار که اتفاقها سالهاست که فریب داده اند

انگار نه انگار ترانه های دوست دارم

تنها لبخندی گذرا شده, بر دهان کسی که می خواهند چیزهای دیگری بشوند ...

همان بهتر که خودت را به کوچه روزهای نیومده بزنی و ثانیه ها را تا

انتهای تنهایی بشماری ...

 

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط NO BODY |

داداشي ممنون

لينك ثابت نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط NO BODY

confession of a broken heart اعترافات قلب شكسته ...

لحظه عشق

ديگر اين دل ان دلي نيست كه در ارزوي يك يار وفادار باشد ,

اين دل از بي وفايي خود نيز بي وفا شده است ...

ديگر اين دل ان دلي نيست كه در انتظار يك همزبان و هميار باشد,

اين دل از تنهايي خرد خرد شده است ...

ديگر اين دل ان دلي نيست كه كسي را دوست داشته باشد,

اين دل از شكست و بي محبتي بي احساس شده است ...

ديگر اين دل ان دلي نيست كه در تب و تاب يك لحظه عاشق شدن باشد ,

بي قرار باشد, چشم انتظار باشد, اين دل از انتظار خسته شده است...

ديگر اين دل ان دل سرخ و با احساس نيست,

اين دل احساساتش همه سوخته است ...

ديگر اين دل ان دل پر غرور نيست,

اين دل غرورش شكسته شده است...

ديگر اين دل هيچ همدل و عشقي را ندارد,

اري اين دل اينك تنهاي تنها شده اشت.....

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط NO BODY |


بهترین و جدیدترین کدها ی موزیک و جاوا در وبساز